عشق ما؛حلما

1

دردت به جونم...........

سلام عروسک نازم سلام هستیه من این چند روز خیلی برام سخت گذشت مردم و زنده شدم تا گذشت الهی بمیرم برات نفسم داستان از این قراره که از اون جایی که بابا جون (بابا علیرضا) رفته کربلا و ما و دایی جون محمدت شبا نوبتی میریم خونه مامان طاطا تا تنها نباشه یکی از این شبا که ما اونجا بودیم همه چیز امن و امان بود تا اینکه ساعت 5 صبح دخملم بیدار میشه و ناراحت رو مبل میشینه و یعد از یه گریه کوتاه کلی استفراغ میکنه الهی برات بمیرم عزیزدلم روز پنج شنبه از ساعت 5-8 صبح 6-7 بار حالت بد شد و بردیمت بیمارستان و بعدم سرم و امپول بماند که چقدر گریه کردی و مامان طاطا طفلی تا تموم شدن سرمت بغلت کرده بود اونم با اون درد دستش دو روز حالت تهوع و اسنفراغ داشتی ...
13 ارديبهشت 1394

این روزها......

سلااام عزیز دل مامان بالاخره بعداز مدتها وقت کردم بیام دوتا کلمه تو وبلاگت بنویسم حدود یک ماه مونده به عید یه اتفاق بد واسه همه عکسایی که تو لب تاپ داشتیم افتاد که هنوزم که هنوزه اعصابمون خورده به خاطر همین تا خرید هارد واسه سیستم نمیتونم عکس بریزم و به ناچار از خاله الهه عزیز که بهترین دوستمه خواهش کردم دوتا پست به جای من تو وبلاگ بزاره که واقعا ممنونشم عزیز مامان این روزا خیلی خانوم شدی بیشتر اعضای بدنتو میشناسی صدای بعضی از حیوونارو میتونی دربیاری عاشق ماهی هستی مخصوصا ماهیهای توی اکواریوم ساختمونمون  و ادای ماهیهارو خیلی بانمک درمیاری و لبای کوچولوتو غنچه میکنی  و وقتی ازت میپرسیم ماهی چی میخوره فوری میگی آب از صب...
3 ارديبهشت 1394
1