عشق ما؛حلما

1

خبر خبر..........

سلام عزیزدل مامانی فدای اون تکونای با وقارت اینقدر به این تکونا عدت کردمو وابسته شدم که اگه 5 دقیقه بگذره و از تکون خانوم طلا خبری نشه غم عالمو میگیرم نازنینم 3 شنبه مامان معصومه و عمه جون و هانیه جون و باباش رفتن شمال جاشون خیلی خالیه دلم برای هانیه یه ذره شده در ضمن گلم یه خبر خوبم برات دارم اونم اینه که............................عمه جون که وبلاگ ثمره عشق ما از اونه و مدتهاست غیر فعاله یه نی نی تو راه داره که هانیه خیلی ذوقشو میکنه و همیشه به من میگه خانم دایی نی نی تو بذار خونه ما پیش نی نی خودمون تا من که ازشون بزرگترم مواظبشون باشم همیشه هم تا منو میبینه اول شکممو بوس میکنه فدای مهربونیت بشم عزیزم خدا جونم همه نی نی ها...
26 ارديبهشت 1392

این روزا......

مامانی فدات بشه دخمل نازنینم ماشالا این روزا اینقدر تکونات زیاد شده که من صبحها با تکونا و ورجه وورجه های تو بیدار میشم جدیدا اشتهام خیلی زیاد شده دست خودم نیست یه وقتای اینقدر غذا میخورم که بعد از تموم شدن غذا به نفس نفس زدن میوفتم راستی 9/2/92 تخت و کمد دخملمونو سفارش دادیم گفتن تا 40 روز طول میکشه تا اماده بشه من خیلی دوستش دارم و به نظرم خیلی شیک میاد امیدوارم دختر نازنینم هم از اونا خوشش بیاد متاسفانه هنوز تو انتخاب رنگ سرویس کالسکه و..... موندیم و فعلن اقدامی نکردیم امروز هم مامان جونم زحمت کشیدنو برامون اش درست کرده و40-50 نفر مهمون دعوت کرده این یه جور رسمه که ما داریم دعا کنید به خوبی مراسممون بگذره میخوام یواش یواش حاضر...
17 ارديبهشت 1392
1