عشق ما؛حلما

1

غیر منتظره و تلخ...................

سلام من اومدم بعداز مدتهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا میلاد رسول اله که 3 شنبه بود اسباب کشی داشتیم اومدیم خونه خودمون با کلی خوشحالی البته من دست به سیاه و سفید نزدم همه کارها رو خانواده منو و همسری زحمت کشیدن مادر بزرگ مهربونم با یه جعبه شیرینی به خونه ما اومد و صبحانه رو با هم خوردیم مامانو بابامو و همسری هم در حال جمع و جور کردن وسایل شبش همگی رفتیم خونه مامان بزرگم بنده خدا از خوشحالیش برای من الو بخارا- کشک محلی- تخمه شور و خلاصه هرچی که فکر میکرد من دلم میخواد رو برام اورد تا بخورم 5 شنبه از سرکار رفتم خونه مامانم اینا و مامان بزرگ هم مثل همیشه که عصر 5 شنبه ها میامد اونج...
4 اسفند 1391
1